"...شب که می آید چراغی هست"
" مرغ گرفتار " من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل می گذرد همنفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاباش قدومش همه فریاد کنید یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفس برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانۀ صیاد کنید شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب یاد پروانۀ هستی شده بر باد کنید بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید گر شد از جور شما خانۀ موری ویران خانۀ خویش محال است که آباد کنید کنج ویرانۀ زندان شد اگر سهم بهار شکر آزادی و آن گنج خداداد کنید جریان خون در رگ ها شیرین است اما..... از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران اندیشه باور شد، در امتداد باران بر صخرههای همّت جوشیده خون غیرت بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد بر پهندشت باور، خالی است جای یاران تو را من چشم در راهم شباهنگام شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام When the egg breaks by an external power, a life ends وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج میشکند، یک زندگی به پایان میرسد. When the egg breaks by an internal power, a life begins وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیروئی از داخل میشکند، یک زندگی آغاز میشود. Great changes always begin with that internal power خدایا قسمت می دهم هر لحظه کمکم کنی تا نفسم را به قربانگاه درگاهت عرضه کنم و تو قربانی شدن و نلرزیدن و نلغزیدن را عنایت فرما عید قربان برشما مبارک ۷آبان ماه مطابق با بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سايرس دي) نام گذاري شده است كه از دير باز پارسيان، يهوديان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترك المنافع آن را گرامي مي دارند و رعايت مي كنند. به امید طلوع روشنی وعشق در فرداهای ایران عزیز حرفهاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني: وقت رفتن است باز همان حكايت هميشگي! پيش از آنكه باخبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود آي.... اي دريغ و و حسرت هميشگي! ناگهان چقدر زود دير ميشود! "قیصر امین پور" خیلی ها مشتاق شروع مدرسه هایند و به یاد و خاطره های مدرسه و دوستان تابستونو سپری کردن.خیلی ها از حیث درس نخوندن.نمره کم نگرفتن یا به هر دلیلی دوست ندارن بوی ماه مهر رو استشمام کنن. من که آغاز نیمه ی دوم سال رو دوست دارم.فکر می کنم مثل عید نوروز شکوفه های اولیمون شکوفا میشن.خونه نو میرن.حتی لباسا و وسایل جدید می خرن. امیدوارم امسال سالی پر از تلاش و موفقیت برا دوستای گل دانش آموزم باشه. من خوشحالم از اینکه دوباره عید فطر رو دیدم.عید همتون مبارک..... **آنگاه که ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس می کنی، بخاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است.** گاهی گمان نمیکنی ولی میشود... گاهی نمیشود...نمیشود که نمیشود... گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود... چند روزیه هورمون آدرنالین و نورآدرنالینم خیلی ترشح می کنن.چون خیلی هایی که دوسشون دارم و خیلی وقته که ندیدمشون این روزا می بینیم. فعلا بدرود. حلول ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما تبریک میگم. تا ز تن در آمرم ((چامه و چکامه)) نیستند تا به (( رشته ی سخن)) در آورم مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند ولی مهربان باش اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت......... دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو منزلی در دوردست منزلی در دوردستی هست بیشک هر مسافر را «اخوان» می ترسم بزرگ شوم، نکند مهر از یادم برود، نکند دوستی فراموشم شود. می ترسم بزرگ شوم، نا مهربان شوم، درگیر روزگاز شومف اسیر زر شوم. می ترسم بزرگ شوم، یادم برود که آسمان آبی است، یادم برود که شب ها ستارگان را بشمرم، یادم برود که چگونه بخندم. چگونه بگریم. می خواهم که بزرگ شوم، اما کودکی همیشه با من باشد....همیشه.![]()
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
خفتگانند
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم
![]()

اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرار شده است . ۲۵۴۴ سال پيش در همين ماه اعلاميه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافته بود كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمار مي آيد.
![]()
![]()
حسنسیه جماران و خونه امام یه حال و هوا و صفای خوشی داشت.ودر مقابلش کاخ نیاوران نمی دانم با آن بزرگیش چه آرامشی به آدم می بخشید که بتوان به محل زندگی امام ترجیح داد.*اگه بتونم عکسای مسافرتمونو میذارم.*
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت
زندگی رودی جاری هر که آمد
کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشبد و رفت
قاصدک این کولی خانه به دوش
روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت
تا ز((نای جان)) برآورم
درد های من نگفتنی
درد های من نهفتنی است
ادامه مطلب
ولی آنان را ببخش
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند
ادامه مطلب

اینچنین دانسته بودم، وینچنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به آیینی که دلخواهست
دانم این که بایدم سوی تو آمد، لیک
کاش این را نیز میدانستم، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراهست
ای برایم، نه برایم ساخته منزل
نیز میدانستم این را، کاش
که به سوی تو چهها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز! این نیک میدانی
من پیادهی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاهست
کاش میدانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چهها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
میتوانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید؟
شب که میآید چراغی هست؟
من نمیگویم بهاران، شاخهای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست؟
| Design By : nightSelect.com |






